♥ღ♥  گفتم:چه چیزی بیش از همه در مورد انسان شمارا متعجب میکند؟جواب داد:
این که آنها از کودک بودن خسته می شوند وعجله دارند بزرگ شوند،
آنوقت سالیان دراز را در حسرت دوران کودکی سر کنند...
این که سلامتی شان را برای بدست آوردن پول از دست می دهند
و بعد پولشان را خرج سلامتی شان می کنند تا دوباره سلامت باشند.
این که با چنان هیجانی به آینده فکر می کنند که
زمان حال را فراموش می کنند ...
و اینچنین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.
این که چنان زندگی می کنند که هرگز نخواهند مرد،
و چنان می میرند که هرگز زنده نبوده اند...
او دستهای مرا در دست گرفت و مدتی در سکوت گذشت...
♥ بعد پرسیدم:چه درسهایی از زندگی را می خواهید ما یاد بگیریم؟
با لبخندی پرمهر پاسخ داد:
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما می توان محبوب دیگران شد.
یاد بگیرند که با ارزشترین ها،اشیایی نیست که در زندگی دارند
بلکه اشخاصی است که در زندگی دارند.
یاد بگیرند که نباید خود را با دیگران مقایسه کنند،
هرکس طبق ارزرشهای خودش قضاوت می شود نه در گروه و بر اساس مقایسه.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین دارایی را داشته باشد،
بلکه کسی است که کمترین نیاز را داشته باشد.
یاد بگیرند که برای ایجاد زخمی عمیق در دل کسی که دوستش ندارند
تنها چند ثانیه زمان لازم است اما برای التیام آن سالها وقت لازم است.
یاد بگیرند که افراد بسیاری آنها را عمیقاً دوست دارند اما...
بلد نیستند که علاقه شان را ابراز کنند.
یاد بگیرند که پول همه چیزی را می خرد جز دل خوش.
یاد بگیرند که ممکن است دو نفر یک موضوع واحد را ببینند و از آن،
دو برداشت کاملاً متفاوت داشته باشند.
یاد بگیرند که دوست واقعی کسی است که همه چیز را در مورد آنها می داند
و با این حال دوستشان دارد.
یاد بگیرند که کافی نیست که همواره دیگران آنها را ببخشند
بلکه باید خودشان هم، خودشان را ببخشند.
واین بار من فقط سکوت کردم...
و او باری دیگر لبخند زد وگفت:
ღ هر وقت بخواهی بیست و چهار ساعته در دسترس هستم.
فقط کافیست صدایم کنی ...
صدایم کنی...
صدایم کنی...!