عیدتون مبارک


رضا خان وقتی به سفر فرنگ ميره و در انگليس تو يه هتل مجلل اسكان می گیره، شب هنگام،
خدمتكارش كه از طرف دربار انگليس انتخاب شده بود در اتاق رضاخان رو می زنه
و يه دختر زيبا رو مشايعت می كنه به داخل اتاق، پس از چند لحظه رضاخان درو باز كرده دخترو از اتاق بيرون می كنه. ![]()
خدمتكار دوباره يه دختر خوشگلتر از قبلی رو به حساب اينكه از اون خوشش نيومده می فرسته داخل اتاق كه دوباره رضاخان بيرونش می كنه.![]()
باره سوم هم اين موضوع با دختر خوشگلتر ادامه پيدا می كنه كه رضاخان ضمن بيرون كردن دختر خطاب به خدمتكار ميگه برو به رئيست بگو اگه خوشگلترين دختر انگليسم بفرسته تو اتاقم من بهش دست نمی زنم![]()
تا اين انتظارو تو ايران از من نداشته باشه.
![]()
![]()
![]()
![]()
عجیب اما واقعی
زن : به نظرت موها مو کوتاه کنم ؟
مرد :آره اگه دوست داری!!!
زن:من دارم از تو می پرسم !!!
مرد:عزیزم نمیدونم !!! اگه فکر می کنی کوتاه کنی خب کوتاه کن !
زن:من دوست دارم بدونم نظر تو چیه!!!
مرد : خیلی خب آره کوتاه کن!!
زن: اینو گفتی که دیگه حرف نزنم ؟؟؟
مرد : نه!!!!
زن: الان اینو گفتی که تنهات بذارم ؟
مرد:نه!!!
زن: پس واقعاً فکر میکنی کوتاه حوشگل تره؟؟
مرد:آآآآآره عزیزم کوتاه شون کن!!!
زن:ولی من موی بلند رو دوست دارم!
مرد: خب پس کوتاه نکن!!!
زن: ولی تو که الان گفتی کوتاه کنم!!!
مرد:....![]()
درد دل مردونه
میگویند مرا آفریدند از استخوان دندهی چپ مردی به نام آدم، و حوایم نامیدند؛ “یعنی زندگی” تا در کنار آدم “یعنی انسان” همراه و هم صدا باشم.
میگویند: میوهی سیب را من خوردم، شاید هم گندم را، یا انار . و مرا به نزول انسان از بهشت محکوم
مینمایند. بعد از خوردن گندم و یا شاید سیب چشمانشان باز گردید، مرا دیدند، مرا در برگها پیچیدند،
مرا پیچیدند در برگها تا شاید راه نجاتی را از معصیتم پیدا کنند.
نسل انسان زادهی من است من “حوا” فریب خوردۀ شیطان.
و میگویند که درد و زجر انسان هم زادهی من است، زادهی حوا؛ که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی
فرو افکند. شاید گناه من باشد، شاید هم از فرشتهای از نسل آتش که صداقت و سادگی مرا به بازی
گرفت و فریبم داد، مثل همه که فریبم می دهند. اقرار می کنم دلی پاک، معصومیتی از تبار فرشتگان و
باوری سادهتر و صافتر از آبهای شفاف جوشندهی یک چشمه دارم.
ابراهیم زادۀ من بود، و اسماعیل پروردۀ من. گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش
پرورید. گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیحاش نامیدند و گاه خدیجه، در رکاب مردی که
محمداش خواندند. فاطمه من بودم، زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم، من بودم زن لوط و زن
ابولهب و زن نوح ملکه سبا، و فاطمه زهرا هم.
گاه بهشت را زیر پایم نهادند و گاه ناقصالعقل و نیمی از مرد خطابم نمودند. گاه سنگبارانم نمودند و گاه
به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم اشک ریختند. گاه زندانیم کردند و گاه با آزادی حضورم
جنگیدند و گاه قربانی غرورم نمودند و گاه بازیچه خواهشهایم کردند. اما حقیقت بودنم و نقش عمیق
کندهکاری شده هستیام بر برگ برگ روزگارهرگز منکر نخواهند شد.
من مادر نسل انسانم، من حوایم، زلیخایم، فاطمهام، خدیجهام… مریمم. من درست همانند رنگینکمان،
رنگهایی دارم روشن و تیره. و حوا مثل توست ای آدم، اختلاطی از خوب و بد، و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو آفرید.
بیاموز که من، نه از پهلوی چپات، بلکه استوار، رسا و هم طراز با تو زاده شدم.بیاموز که من، مادر این
دهرم و تو مثل دیگران، زاده منی…
وقتی رنگ مانتو شلوار باشه خوبه
وقتی رنگ عشقه خوبه!
وقتی رنگ کت و شلوار باشه با کلاسه!
وقتی لباس های شب تو مهمونی ها مشکی باشه باکلاسه!
اما
وقتی رنگ چادر من مشکی شد
بد شد!
افسردگی می آورد!
دنبال حدیث و روایت می گردند
که رنگ مشکی مکروهه!
مشکی تا جایی که برای لباس های شما بود خوب بود و باکلاس به ما که رسید بد شد
من و متهم می کنید به افسردگی به دل مردگی
و من توی زندگی دنباله لحظه ای هستم که افسردگی گرفتم به حکم شما!
چرا حجاب را مساوی با افسردگی می دانید!
دوست دارم چادر مد شود
مشکی رنگ عشق باشد
عشق به خدا بدون افسردگی!