ظهر تابستان است.


سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.


سایه‌هایی بی‌لک،


 گوشه‌یی روشن و پاک،


 کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.


زندگی خالی نیست:


“مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.


آری!


تا شقایق هست، زندگی باید کرد.


در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح


 و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد


 بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.


دورها آوایی است، که مرا می‌خواند…”


(سهراب سپهری)