شب بود و دلم گرفته بود
برا یه لحظه فکر کردم شاید گرمای نفسای مامان بتونه دلمو آروم کنه .... رفتم پیشش ... خواست پیشش بخوابم .... پیشش نه مثل همیشه تو بغلش ...... صدای نفساش ...... صدای قلبش ... دستایی که دور صورتم حلقه زده بود ........ همه می خواست آرومم کنه ولی نشد ...... بغضی که همیشه اون وقته شب میومد سراغم ...... بازم اومد .....سعی کردم حلقه دستاش و از خودم باز کنم و و بغضم و توی اتاق خودم خالی کنم اما نذاشت اینقدر این حلقرو محکم کرده بود که نمی تونستم حتی صورتم و تکون بدم تا قطره های اشکم روی صورت نازش نریزه ..... کم کم با صدای هق هقه گریم صورتمو گرفت تو دستاش ...... گفت چی شده ...... می دونست منی که همیشه غصه هامو به خاطرش پشت لبخند قایم می کردم .... می دونست فقط وقتی بغضم می شکست که دیگه تحملم تموم شده ....... می دونست دارم دردی و تحمل می کنم فوق طاقتم .... چیزی که داره روز به روز آبم می کنه ..... همه اینارو خوب می دونست ..... اگه نمی دونست و نمی فهمید که مادر نمی شد ......... اما بازم چیزی نگفت..... یادم نیست کی خوابم برد .. تنها چیزی که یادمه اینه که وقتی صبح بلند شدم دیدم هنوز تو بغلشمم بدون اینکه تکونی بخوره ........ خیلی وقت بود تو بغلت نخوابیده بودم مامان جون....

 

         دوستت دارم مادر کهدر این دنیای بی وفایی  از همه وفاتر برایم تو بودی و هستی و خواهی بود